تبلیغات
بحرالبهرام - گُل فروش
 
درباره وبلاگ


در آغاز چند نقطه ...، پایان یافتم و در پایان خط، شروع شدم. در انتهای متن نوشتم و در آغازش درنگ کردم. کافیست شناختن دست‌خطی که نانوشته، مخاطب خویش را می شناسد و ناگفته حقیقتش را در می‌یابد. نام من بهرام است...

مدیر وبلاگ : HeraldVII
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بحرالبهرام
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : HeraldVII
روزی که از بینِ چندین ردیف ماشین که حتی اسم هاشون رو نمی دونستم، شاید به این دلیل که تا به حال اون مدل ها را ندیده بودم، به سرعت دویدم تا منو نگیرن..
با دسته گلِ بزرگی که توی دستم بود از خیابان اصلی رفتم داخلِ کوچه ای کوچیک تر..
شاید مأمورهای شهرداری اینجا ها رو نگردن و من هم جونِ سالم به در ببرم..
عجب برج های سفید و بزرگِ خوشگلی بودن؛ تا به حال همچین ساختمونِ قشنگی توی عمر ام ندیده بودم.
ماشین های شیک و رنگاوارنگ از توش بیرون میومدن و داخلش میرفتن و منم فقط خیره شده بودم به خودِ ساختمون..
با خودم میگفتم که خیلی جای خوبیه برای فروختنِ دسته گل هام..
یه آقایی اومد گفت: "بچه برو پِی کارِ خودت.."
منم ترسیدم رفتم یه گوشه ای توی پیاده رو وایستادم..
تا اینکه یه ماشینی که سقف هم نداشت اومد و کنارم وایستاد و قیمتِ دسته گل هامو پرسید.. گفت که یک جا همشو میخره..
آدم خوبی بود..
روز بعدی هم با همون دسته گل ها اومدم اونجا اما دیگه اون ماشین رو ندیدم.. اما در عوض هر چند ساعتی یکی میومد و شاید یه شاخه ای میخرید..
کار اون خیلی عجیب بود اما دیگه نیومد.. سراغش رو از سرایدارشون میگرفتم اما مثل اینکه خبری نبود ازش..
شاید عجیب باشه که یه گل فروش به یه خیابونِ فرعی و یا ساختمونی علاقه مند بشه.. اما همیشه توی همون خیابون بالا و پایین میرفتم و منتظر بودم بینِ اون همه ماشین بالاخره ببینمش..
اما خب.. گل های نرگس فقط اون روز یه خریدار داشت..
روز بعد و هفته های بعد و ماه های بعد دیگه نرگس از سرگروهمون نگرفتم.. منتظرم یه روزی همون ماشینه باشه تا با دسته گلِ نرگس برم سراغش.. اینبار ازش پول نمیگیرم.. فقط بیاد...





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره، داستان، مجله وار،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر