تبلیغات
بحرالبهرام - باغ نفرت
 
درباره وبلاگ


در آغاز چند نقطه...، پایان یافتم و در پایان سطر، آغاز کردم. در انتهای متن نوشتم و در آغازش درنگ کردم. کافیست شناختن دست‌خطی که نانوشته، مخاطب خویش را می‌شناسد و ناگفته حقیقتش را در می‌یابد. نام من بهرام است...

مدیر وبلاگ : HeraldVII
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بحرالبهرام
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 11 دی 1391 :: نویسنده : HeraldVII
در مزرعه داری، باغبانی سررشته ای ندارم؛ لیک کاشتنِ بذرِ نفرت، "دِیـم" بود و من راحت طلب...

میدونم که توی فصل امتحانات هستیم و خیلی حوصله وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی نداریم احتمالاً...

اما این جمله ای که نوشتم، صرفاً یه ذهنیت بود که به مرور زمان و متأسفانه یا خوشبختانه در زمان خودش به واقعیت پیوست؛ و خب راحت ترین کار ممکن توی زندگی اینه که بشینی و بزاری همه چیز خود به خود مثل علف هرز توی ذهن و جان و زندگیت رشد کنه و دور از ذهن هم نیست که یه روزی ببینی درختی هرز به بار آوردی! خیلی هامون از عمد بهش آب هم میدیم و خوب ازش مراقبت میکنیم که مبادا پژمرده بشه! غافل از اینکه این درخت و گیاه، اصلاً نیازی به آب نداره! به هیچی نیاز نداره جز زمان... خودش رشد میکنه و تمام تار و پود زندگی آدم رو میگیره! بسیاری از دوستان اطرافم، آدمای متفاوتِ دور و برم بدلیل کدورت های بین خودمون و جروبحث ها و مسائلی که با هم داشتیم، به مرور مشمول همین درخت شدند...! من همش با تیشه به جنگ اش میرفتم و اونام به زور آب میدادن پای درخت!!! دیدم تا زمانی که ما خودمون میخوایم این درخت استوار توی زندگیمون باشه، خب دیگه خودمم تلاشی برای ریشه کن کردنش نکردم اما کار خوبی که کردم این بود که اون آدما رو در کنار درختِ خودشون تنها گذاشتم و دورشون حصار کشیدم.. باید اقرار کنم که بعضی مواقع خودمم پای درخت اونا آب میدادم! (دوست نداشتم این درخت توی حیاط خودم رشد کنه، دیدم یه روزی جنگل آمازون از پشتِ خونه ام سبز شد!) اما به مرور سعی کردم همه این نفرت ها و ناراحتی هاشون رو با خودشون تنها بزارم و دیگه تلاشی برای شکستن حصار نکردم...
تنها علت و توجیه شخصی هم این بوده که دلیلی نیست توی دنیایی که حق انتخاب های بی شمار داری خودتو بی دلیل محدود به یه حیاط و یه همسایگیِ دیوار به دیوار بکنی؛ میتونی مهاجرت کنی؛ میتونی منطقه ات رو عوض کنی... حالا اسمشو بزاریم فرار، نادیده گرفتن، خودخواهی، دوری، کینه، توجیه و هرچیز دیگه ای، اما بهتر از نگه داشتن اون قاب عکس هایی بود که توی ذهنم از اون افراد داشتم... البته عیب این روش، انزوا و دوری هم هست... و اینکه هرکی از دیدِ خودش به مسائل نگاه میکنه!

الآن نمیتونم نتیجه گیری خاصی نسبت به نوشته خودم داشته باشم چون فکر میکنم باید ضمیر جمله رو به "تو" عوض کنم... درواقع:
در مزرعه داری، باغبانی سررشته ای نداری؛ لیک کاشتنِ بذرِ نفرت، "دِیـم" است و تو راحت طلب...
اینطوری جمله حالت خطابی پیدا میکنه و اون آدمایی که در ذهن دارم این جمله رو میخونن، و من به همون نسبتی که خودمو تقصیرکار میبینم، اونا رو هم همینطور...

آدمیانی هستند به ظاهر لطیف، انسان دوست، خوش دل، مهربان، اجتماعی و محترم که مشهور اند به دوستانی خاص، همیشگی، محبوب، باب طبع، باوقار (چقدر اشتباه میکردم راجع به این خصوصیت!) در میان همه ما آدم های عادی!!! اما هم درباره تو باز به قضاوت می نشینند؛ هم به موقع بحث و مشاجره، از هیچ وسیله ای برای طردِ تو دریغ ندارند... و نامشان دوست است... اما تنها تلاشی که نمی کنند، دوستی است!!!

من نام این دوستِ محبوب رو "دوستِ راحت طلب" میزارم... که با سیاست های بسیار به جا، و استعدادهای نهان، روزی به باغبانی بسیار ماهر مبدل خواهد شد! و روزی نیز اختیار مزرعه دوستانش را بدست خواهد گرفت... و مبادا روز "دِرو" باشد...! پس پیش از آنکه بِروید، ریشه کن اش کنید! این علف هرز، آبی نمی خواهد! حواستان جمع باشد!







نوع مطلب :
برچسب ها : بحر البهرام، متلک نامه، شعر، افکار،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 14 دی 1391 02:32 ب.ظ
قشنگ بود!
من رو یاد خیلی چیز ها و خیلی آدم ها انداخت و چقدر خوشحالم که از صحنه زندگیم حذف شدن! اما متاسفم که اون افراد درست نمیشند و خودشون رو وارد باغ کسان دیگه ای میکنن و موجبات نفرت بیشتر افراد بیشتری میشن!
HeraldVII مرسی
منم امیدوارم که از این دسته اتفاقات تکرار نشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر