نویسنده :Herald
تاریخ:شنبه 2 بهمن 1389-12:29 ب.ظ
بازار گرم پُست های فیس بوکی
هر کدام از جملات زیر رو از صفحه دوستان فیس بوکی برداشتم:
من ، سنگین و سرگردان می خرامم در
این خاک پر هیاهو، در انتظار هیچ، تو را ، می خواهم اما، بی انکه بخواهمت، و لحظه
لحظه در خود می میرم این عمر فرسوده ی سرانجام نا آشنا را.
سرم یک آن سوت کشید! اوف! چیزی توی این نوشته ها هست که خیلی دردناک تر از خود نوشته ها است. همه این ها تو یک چیز مشترک اند. حدس زدنش راحته؟ ممکنه که همین طوری نوشته شده باشن، اما ذهنیت کسی که اونا رو گذاشته روی صفحه اش حتماً تمام این مراحل رو طی کرده و چه خودآگاه و ناخودآگاه ذهنش درگیر این فکر ناراحت کننده شده؛ فکر نمی کنید شاید چیز دیگری را باید می دیدیم؟ حس دیگری نباید می داشتیم؟ نمی شد که جور دیگری باشد؟
خودم هم مستثنی نیستم. اما این بازار گرم از نوشته های غمگین و ناراحت، فقط یادآور همون یأسی هست که تو دلمون بهش خونه دادیم و حالا حالا ها می دونم که خودمون بیرونشون نمی کنیم. من هم همین طور.
خودم هم مستثنی نیستم. اما این بازار گرم از نوشته های غمگین و ناراحت، فقط یادآور همون یأسی هست که تو دلمون بهش خونه دادیم و حالا حالا ها می دونم که خودمون بیرونشون نمی کنیم. من هم همین طور.
برچسب ها:
مجله وار
نظرات()
تبلیغات 


